|
روانشناسی - ادبی- عرفانی
|
ای کاش گوش همه آدمهای دنیا برای لحظه ای از شنیدن باز می ماند تا من فریاد بزنم آنچه را که شنیدنش برای بعضی از گوش ها ........
ای کاش همه چشمها بسته میماند برای لحظه ای که دلم می خواست اشکی بریزم برای تولد دوباره زندگیم.
ای کاش برای لحظه ای سکوت همه دنیا را فر ا می گرفت تا بشنوم صدای تپش قلبم را که چه می خواهد از این دنیای خاکی.
ای کاش می شد برای لحظه ای ذهن ها به فراموشی سپرده می شد تا گم کنند د ر ذهنشان همه خاطراتی را که دگران از من دارند .
ای کاش می شد برای لحظه ای گریز زد از این دنیای خاکی و پرواز کرد و دورشد. دور دور تا مرز آسمانی شدن.
ای کاش لبها بسته می شد وقتی بانگ ای کاش ها در مغز ها فریاد می زد.(وحیده)
یک چشم من اندر غم دلدار گریست
چشم دگرم حسود بود و نگریست
چون روز وصال آمد او را بستم
گفتم نگریستی نباید نگریست
زمان را نگه دارید می خواهم پیاده شوم........
عشق آن نیست که نگاهی به نگاهی برسد
عشق آن است که دل به خدایی برسد
اگر آنکه رفت خاطره اش را می برد
فرهاد سنگ نمی سفت
مجنون آشفته نمی خفت
حافظ شعر نمی گفت. ( قدسی قاضی پور)
شاعر و فرشته ای باهم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را در لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت.و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.خدا گفت: دیگر تمام شد . دیگر زندگی برای هر دو شما دشوار می شود زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد آسمان برایش کوچک است.
با کسی دوستی کن که قلب بزرگی داشته باشه تا برای ورود به قلبش مجبور نشی خودتو کوچک کنی.
خدایا به دلم یاد بده در هنگام تنهایی ها تنها تو را بهانه بگیرد.
تنها تورا....
اين شعر كانديد شعر سال 2005 اثر يك پسر سياه پوسته:
" وقتي به دنيا آمدم سياه بودم ، وقتي بزرگتر شدم باز هم سياه بودم ، وقتي جلو آفتاب ميرم باز هم سياهم ، وقتي ميترسم هم سياهم ، وقتي سردمه سياهم ، وقتي مريضم باز هم سياهم ، وقتي هم كه بميرم باز سياه خواهم بود. تو اي دوست سفيد من ، وقتي به دنيا آمدي صورتي بودي، وقتي بزرگتر شدي سفيد شدي ، وقتي جلو افتاب ميري قرمز ميشي ، وقتي ميترسي زرد ميشي ، وقتي مريضي سبز ميشي ، وقتي هم كه بميري خاكستري ميشي و تو به من ميگي رنگين پوست....."
یک با یک برابر نیست!
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
يك با يك برابر نيست
یک نفر دلش شکسته بود.
توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود.
منتظر ولی دعای او دیر کرده بود.
او خبر نداشت که دعای کوچکش
در چهارراه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود.
او نشست و باز هم نشست.
روزها یکی یکی از کنار او گذشت.
روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود.
هیچ کس از مسیر رفت و آمد او با خبر نبود.
با خودش فکر کرد پس مسیر رفت و آمد دعای من کجاست.
او چرا نمیرسد. شاید دعای من مسیر را اشتباه رفته است.
پس بلند شد و رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد.
رفت تا پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد.
رفت پس چراغ چهارراه آسمان سبز شد.
رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد.
او از این طرف دعا از آن طرف
در میان راه آن دو با هم روبرو شدند.
دست توی دست هم گذاشتند.
از صمیم قلب غرق گفتگو شدند.
وای که چقدر حرف داشتند.
برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب میشود(عرفان نظر آهاری)
در سينه ات نهنگي مي تپد:
اين كه مدام به سينه ات مي كوبد قلب نيست. ماهي كوچكي است كه دارد نهنگ مي شود .. ماهي كوچكي كه طعم تنگ آزارش مي دهد و بوي دريا هوايي اش كرده است . قلبها همه نهنگانند در اشتياق اقيانوس. اما كيست كه باوركند در سينه اش نهنگي مي تپد !
آدم ها ماهي ها را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سينه . ماهي اما وقتي در دريا شناور شد ماهي است و قلب وقتي در خدا غوطه خورد قلب است.
هيچ كس نمي تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد تو چطور مي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟ و چه دردناك است وقتي نهنگي مچاله مي شود و وقتي دريا مختصر مي شود و قلب خلاصه مي شود و آدم قانع.
اين ماهي كوچك اما بزرگ خواهد شد و اين تنگ تنگ خواهد شد و اين آب ته خواهد كشيد . تو اما كاش قدري دريا مي نوشيدي وكاش نقبي مي زدي از تنگ سينه به اقيانوس . كاش راه آبي به نامنتها مي كشيدي و كاش اين قطره را به بي نهايت گره مي زدي . كاش...... بگذريم....
. دريا و اقيانوس به كنار . نامنتها و بي نهايت پيشكش. كاش لا اقل آب اين تنگ را گاهي عوض مي كردي . اين آب مانده است و بوگرفته است و تو مي داني آب هم كه بماند مي گندد . آب هم كه بماند لجن مي بندد. و حيف از اين ماهي كه در گل و لاي بلولد و حيف از اين قلب كه در غلط بغلتد.
قطره را پرسیدند : آرزویت چیست؟ گفت: به هم پیوستن و جویبار شدن...
جویبار را پرسیدند: آرزویت چیست؟ گفت: به هم پیوستن و رود شدن.......
رود را پرسیدند: آرزویت چیست؟ گفت: به دریا پیوستن و دریا شدن........
دریا را پرسیدن: آرزویت چیست؟ گفت: هیچ...
ولی ای کاش قطره شبنمی بودم در کنار گلی بی خبر از همه جا....
دختران روستا به شهر فکر می کنند!
دختران شهر در آرزوی روستا می ميرند!
مردان کوچک به آسايش مردان بزرگ فکر می کنند!
مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می ميرند!
کدامين پل،
در کجای جهان شکسته است
که هيچ کس به خانه اش نمی رسد؟ (کروس عبدالملکیان)
ولیکن عاشقی ها بر ملا بود
میان پاکی چشم من و تو
صدای آبی صد آسمان بود
دریغا درد من درمان پذیر است
چرا درمان که دردم نازنین است (وحیده)

آیا شیطان وجود دارد؟
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق
کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر
ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار
دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما
سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا
کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک
چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت
نبودن
گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد
وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی
است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا
آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون
حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای
اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد.
تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که
میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان.
در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف
شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید
تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور
دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می
سازد. شما چطور می توانید تعیین
کنید که یک فضای به خصوص چه
میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری
که می کنید این است که میزان
وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست
است؟ تاریکی واژه ای است که بشر
برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد
بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را
هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از
رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در
جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق
می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز
شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود
ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل
تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود
خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن
چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند.
مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و
تاریک که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن.
الهی تو دوست داری که من تو را دوست دارم با آنکه بی نیازی از من.پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با این همه احتیاج که به تو دارم.
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند - آسمان را دریاب.
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست
عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بي چون و چرا
عشق يعني كوشش بي ادعا
عشق يعني مهر بي اما اگر
عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست
عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني دشت گلكاري شده
در كويري چشمه اي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار
باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت
عشق تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن
بي شمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده
عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني مهرباني در عمل
خلق كيفيت به زنبور عسل
عشق يعني گل به جاي خار باش
پل به جاي اينهمه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا
ديدن افتادگان در زير پا
عشق يعني تنگ بي ماهي شده
عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني آهويي آرام و رام
عشق صيادي بدون تير و دام
عشق يعني برگ روي ساقه ها
عشق يعني گل به روي شاخه ها
عشق يعني از بديها اجتناب
گاه احساس می کنم به کوچکترین نجواهای شبانه ام پاسخ داده می شود و گاه بلندترین فریادهایم بی جواب می ماند. گاه دور و گاه نزدیک . آنگاه یک لحظه به فکر فرو می روم و می بینم که او چقدر به من نزدیک است و من چقدر از او دورم.
الهی دوست دارم عشق بین من و تو ابدی باشد و به روز و ماه و سال و عمر تعللق نداشته باشد. پس بیش از پیش کمکم کن.
امید انسان را به هدف نزدیک می کند اما یقین سرچشمه رسیدن به هدف است.(وحیده).
به دنبال چه می گردم شب وروز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
زجمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهی غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها ( فروغ فرخ زاد)
![]()
گره بغضها را تو باز می کنی![]()
![]()
وقتي قلبهايمان كوچك تر از غصه هايمان مي شود . وقتي نمي توانيم اشك هايمان را پشت پلكهايمان مخفي كنيم و بغضهايمان پشت سر هم مي شكند. وقتي احساس مي كنيم بدبختي ها بيشتر از سهم مان است و رنج ها بيشتر از صبرمان . وقتي اميدها ته مي كشد و انتظارها به سر نمي رسد. وقتي طاقتمان طاق مي شو د و تحملمان تمام....آن وقت است كه تو را آه مي كشيم. تو را گريه مي كنيم. تو را نفس مي كشيم. وقتي تو جواب مي دهي وقتي دانه دانه اشكهايمان را پاك مي كني و يكي يكي غصه ها را از توي دلمان بر مي داري و جايش سبكي مي گذاري و راحتي.
وقتي بيشتر از تلاشمان خوشبختي مي دهي و بيشتر از لبها لبخند. وقتي خوابهايمان را تعبير مي كني و دعاهايمان را مستجاب مي كني و آرزوهايمان را بر آورده .. وقتي قهرها را آشتي مي كني و سخت ها را آسان. وقتي تلخ ها را شيرين مي كني و دردها را درمان . وقتي نااميدها اميد مي شو د و سياه ها سفيد......
آن وقت مي داني ما چه كار مي كنيم؟ حقيقتش اين است كه ما بدترين كار مي كنيم . ما نه سپاس مي گوييم و نه ممنون مي شويم . ما فخر مي فروشيم و مي باليم و اصلا يادمان مي رود كه چه كسي دعاهايمان را مستجاب كرد و كي خوا ب هايمان را تعبير كرد و اشك هايمان را پاك كرد . ما هميشه از ياد مي بريم . ما هميشه فراموش ميكنيم . ما همه انسانيم كه ريشه اش از فراموشی است.
پس نیت کنید:
ای دل مباش یکدم خالی از عشق و مستی
وانگه برو که رستی از نیستی و هستی
گر خود بتی ببینی مشغول کار او شو
هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی
ماهی کوچک دچار آبی بیکران بود . آ رزویش همه این بود که روزی به دریا برسد. وهزار و یک گره آن را باز کند . و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود. عاشق دریای بزرگ . ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت اما پیدایش نمی کرد. هر روز و هر شب می رفت. اما به دریا نمی رسید. کجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان که هر چه در پیش می گشت گم تر می شد و هر چه که می رفت دورتر.
ماهی مدام می گریست . از دور و از دلتنگی و در اشک و دل تنگی اش غوطه می خورد.
همیشه با خود می گفت: اینجا سرزمین اشکهاست. اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند . چون هیچ وقت دریا را ندیده اند و فکر می کردند شاید جائی دور از این قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است . ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد. اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه می خورد . قصه که به اینجا رسید به آدم گفت: ماهی در آب بود و نمی دا نست.شاید آدمی هم با خداست و نمی داند . شاید از آن روزی که عمری از آن دم زدیم. تنها یک اشتباه بود. آن وقت آدم لبخند زد و خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد.
الهی از وقتی فهمیدم در بالای آسمان ها تو را دارم دیگر زندگی برایم سخت نیست.
و مَن يتّقِ اﷲ يَجعَل لّهُ مَخرَجا ويَرزُقُهُ مِن حَيثُ لا
يَحتَسِب و مَن يَتَوکّل عَلی اﷲِ وَ هُو حَسبُه اِنّ اﷲَ
بالِغُ امرِهِ قَد جَعلَ اﷲُ لِکُلِ شَئ فَدرا.

![]()
![]()
آن يکی اﷲ می گفتی شبی
تا که شيرين گردد از ذکرش لبی
گفت شيطانش خمش ای سخت رو
چند گويی آخر ای بسيار گو
اين همه اﷲ گفتی از عُتُو
خود يکی اﷲ را لبّيک کو ؟
می نيايد يک جواب از پيش تخت
چند اﷲ می زنی از روی سخت
او شکسته دل شد و بنهاد سر
ديد در خواب او خضر را در خََضَر
گفت :هين از ذکر چون وامانده ای
چه پشيمانی ار آن کش خوانده ای
گفت: لبيکم نمی آيد جواب
زان همی ترسم که باشم ردّ باب
گفت خضرش که خدا اين گفت به من
که برو با او بگو ای ممتحن
بلکه آن اﷲ تو لبيک ماست
آن نياز و درد و سوزت پيک ماست
نی تو را در کار من آورده ام
نه که من مشغول ذکرت کرده ام
حيله ها و چاره جويی های تو
جذب ما بوده گشاده پای تو
درد عشق تو کمند لطف ماست
زير هر يا ربّ تو لبيک ماست
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدندو وقتی که دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند:دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد.دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و باتمام توانشان سعی کردند تا از گودال خارج شوند. اما قورباغه های دیگر مدام به آنها میگفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید و به زودی خواهید مرد. بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . او به ته گودال افتاد و مرد. اما قورباغه دیگر برای بیرون آمدن از گودال تلاش کرد و بالاخره از گودال بیرون آمد.وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها به او گفتند: مگر تو حرفهای ما رانشنیدی ؟معلوم شد که قورباغه ناشنواست. و در واقع او در تمام راه فکر می کرد که قورباغه ها او را تشویق می کنند.
![]()
![]()
![]()
جوهر عشق رنج بردن براي چيزي و پروردن آن است. يعني عشق و رنج جدايي ناپذيرند. آدمي چيزي را دوست دارد كه براي آن رنج برده باشد و رنج چيزي را بر خويشتن هموار مي كند كه عاشقش باشد.( اريك فروم)
![]()
اگر قرار باشد ميان درد و بي تفاوتي يكي را انتخاب كنم درد را بر مي گزينم. ( ويليام فاكنر)
نظر شما چيست؟ كداميك را انتخاب مي كنيد؟ و به چه دليل؟
دوران سخت نمي پايد انسان سخت همي پايد. ( نيچه)
![]()
آنچه مرا نكشد قوي ترم خواهد ساخت.( نيچه)
![]()
بيشتر ناراحتي ها و و بيماري هاي عصر ما به دليل عدم وجود انگيزه و تمايل به زندگي و دانستن معناي واقعي حيات است.( دكتر كيهان نيا)
![]()
براي آنها كه ايمان دارند هيچ توضيحي لازم نيست و براي آنها كه ايمان ندارند هرگونه توضيحي بي فايده است.( مقدمه فيلم آواي برنادت)
![]()
بيچاره و ناتوان كسي است كه گمان كند موفقيت مرهون بخت و اقبال است.( فردريك بويفن)
![]()
اين انديشه هاي ماست كه زندگي مان را شاد يا نا شاد مي كند.( ويليام جيمز)
![]()
اندوه مرگ روح است و خنده زندگي آن. ( لقمان حكيم)
اول خانمها :
پاملا پرس از لابلای دیگران رفت اول صف بستنی ایستاد و داد زد :(( اول خانمها))
سر میز شام سس را قاپید و گفت: ((اول خانمها))
صبح از میان صف اتوبوس راه را باز کرد وگفت: (( اول خانمها))
هر جا که هایهو بود و جارو جنجال پاملا پرس فریاد می زد: ((اول خانمها))
وقتی برای گردش به جنگل رفتیم پاملا پرس فریاد زد: ((اول خانمها))
وقتی تشنه شدیم پاملا پرس قمقمه را برداشت و تا قطره آخر آب را خورد و گفت: (( اول خانمها))
بعد گرفتار یک قبیله وحشی شدیم که دستهای ما را بستند و به صف بردند پیش رئیس قبیله .
رئیس قبیله که اسمش ((کباب خور خور )) بود چنگال به دست روی تخت نشسته پیشبند بزرگی به گردن انداخته بود.
تا چشمش به ما افتاد لب و لوچه اش را لیسید و گفت: (( اول نوبت کیست؟))
صدای لرزان پاملا پرس از انتهای صف به گوش رسید که می گفت: (( اول خانمها.))!!! ( شل سیلور استاین)
نتیجه اخلاقی : خانمها د ر هر شرایطی مقدم هستند.!!!!
به نظر شما خانمها دیگر در چه جاهایی مقدم هستند.؟ لطفا نظرتون را برایم بیان بفرمائید.